با استقبال از شعر زیبائ استاد تارشی صاحب
برائ اطفال غزه( فلسطین)
استاد ارجمند تارشی صاحب :
با عرض سلام
خامه ای زیبائ تانرا خواندم ، و از مشاهده ای تصویر دردناک ، در بند کشید ن مظلوم ترین وعزیز ترین ابنائ ملت ،ابرهیمی درسر زمین فلسطین ( اطفال غزه) محزون گردیده و گریستم .
و بر آئینه داری صادقانه ای تان و سر انگشتان نازنین تان آفرین گفتم.
اگر چه من قطعا شعر نه سروده ا م ، اما از دوران صباوت ،علا قه ای مفرط به خواندن شعر داشته و دارم . و همیشه اشعا ریکه درآن حلاوت ایمان ، صداقتمندی ، اخلاص، ادب، محبت ، وفا، شها مت ، وآزادگی وهنر در آن موج بزند میخوانم ولذت می برم ، وبر عکس از تمام انواع شعر ونثریکه به ستایش اربابان و زور مداران وتوجیه جنایات شان و انحرا ف نسل انسانی بشود، جدا نفرت دارم . واکنون با کسب اجازت از جناب تان و با استقبال از خامه ای بلند تان ، ذره ای از ا حساس قلبی را به جگر گوشه گان در بند فلسطین ( اطفال غزه) بروئ کا غذ مئ آورم .
بگذار ای برادر نازم - خامه ات را بدیده بنوازم
این تجلی اصل ایمان است - قوت قلب هر مسلمان است
این نه ، بنوشته ای ریا باشد - کز حقیقت ورا جدا باشد
ائینه وار، راستگو باشد - هرچه او دیده است، او باشد
نه مد حیه برائ سلطان است - نه وسا وس فکر شیطان است
این نه در وصف اهرمن بوده - نه بر ائ پول و ثمن بوده
این نه تائید ظلم فر عون است - که از او ماتم اندرین کون است
این نه در مدح زلف سنبل است - نه زاوصاف جعد و کاکل است
ای صدائ کسیکه در بند است - کس نپرسد که خون او چند است
این حدیثی کزو، خون آلود است - قلب انسان ، ازو نیاسود است
این ندائ یتیـــم دلگیــــر است - که زجوع وعطش فقط سیر است
گریه ای طفل بی پدر باشد - ضجه ای مام بی پسر باشد
شیون وناله سحر باشد - همه باهم سر به سر باشد
بگذار ای برادر نازم - خامه ات را بدیده بنوازم
من اگر، این بدیده بگذارم - جائ دارد ، ولیک ناچارم
ندهم خامه ات بآب هرگز - شستشو نامه ات بآ ب هرگز
بگذار تا به قلب خود مانم - مر حم است بر دل پریشانم
لیک ترسم شود، بخون آلود - زین عمل نیست، هیچ کس را سود
به چسان دارمش نکو آ نرا؟ - هر زمان خوانمش زرو آنرا
تا که در خاطرات زندگی ام - ثبت گردد بباز، ماندگی ام
لیک ترسیدم اینکه بعد ازمن - دفتر خاطرات هم ، ز بعد ازمن
ببرد باد و شویدش آبی - خا مه ای نازنین ونایابی
که درآن ثبت بوده است باری - خاطرات عزیز واحراری
دل چنین گفت ، گر چنین باشد - لاجرم مصلحت نه این باشد
بهتر آن باشدش که آن خامه - در کتابیکه به ، زشهنامه
ثبت بنما یمش درآن باری - که بشر را بود بآن کاری
بر کتاب طبیعت بیجان - که در آن زندگی کند انسان
وبتاریخ عصر این انسان - قرن بیست ویکم این دوران
تا که انسان و نسل آینده - هم شنوند ه ای وخواننده
درس عبرت بگیرند از دوران - هم زفرعون قرن ،وهم هامان
آن که دعوی پا د شاهی کرد - بلکه بالاتر از خدایی کرد
آنکه با سحر ورمل وجادوگری - کرد انسان ببند، از بی خبری
آنکه از کبر و نخوت بسیار - امر خود مینمود برمرم، بار
آنکسی کو نبود ی اش بنده - قعر درخاک کردی اش ،زنده
عاقبت دعوئ خدایی کرد - کفر بیحد وانتهایی کرد
تا که حکم قوئ سبحانی - کرد مبعوث ابن عمرانی
تاسر انجام موسی عمران - او بدستور خا لق دوران
قد علم دربرابر طغیان کرد ،با استقامت وا یمان
تاکه فرعون رابه نیل انداخت - غرق در بحر خشم ،سیل انداخت
رود نیلش نمو د بلعیده - دودمانش تباه گردیده
شد نمودار، قوت ایمان - درس عبرت بداد، بر انسان
قصه ای ا و فسانه گشت بدهر - درس عبرت برائ نسل بشر
در زمانی که پور آ دم را - نیست لایق ، نمود سر خم را
لیک بنگر که فرعون دگر - گشته پیدا به عصر ما وبه دهر
ادعایش زدیگری پیش است - مدعایش زدیگری بیش است
وارث ظلم وجور وهم طغیان - خلق دنیا زدست او بفغان
او به قتل وتباهی انسان - گوی سبقت ربود ازاو، این جان
او خودش را وصی همی داند - وارثی آنکسی همی داند
بدروغ دعوی ای ، خدایی کرد - ادعا هائ بس، کذایی کرد
من همان میکنم که می خواهم - نگذارم حریف وبد خواهم
آنکسی در حریم امن من است - که اطاعت نماید ،این سخن است
هرکه تسلیم امر من نشود- فارغ از رنج وصد محن نشود
نیست راهی برائ نوع بشر - یا که تسلیم یا قبول خطر
هر که آزاده است کنم در بند- تا نمایم بدیگران این پند
دیده ایم ازغرور این فرعون - که بروئ زمین وهم این کون
چه بسا مردمی شدند تسلیم- میکنند ش ثنا وهم تعظیم
عده ای هم برائ نفسانی - دست کشیدند از مسلمانی
لیک هستند مردمی چون کوه - که نه جنبند زجا ،برائ این یا او
این همان مردم فلسطین اند - سربداده برائ این دین اند
همه سرها نموده بنهاده - درکف خود ، چوکوه ایستاده
این همان بندگان آزاده - و به جنگ و شهادت آ ماده
لیک ا طلاع دادنش باری - نیست تاثیر زور وآزاری
چون ندیدش اثر بکشتارش - ظلم بیحد وجور وآزارش
عاقبت فکر ابتکاری کرد - بهر تسلیم خلق کاری کرد
تا به بند د بروئ شان نانی - آب و دارو، و شیر ،ودرمانی
داد دستور ظالمانه به مصر- به حکمرا ن خائنانه به مصر
که نماید حصار فولادی - قعر در عمق ارض بنیادی
تا غزه از غزا بگیرد دست - یا که با مرگ جوع شود هم دست
حکم فرعون برائ ها مانش - بود بهتر زدین وهم جانش
آن به نعلین فرعون زمان - می سپارد همی تن او، هم جان
آن که بنمود سربرائ سجود - پیش فرعون وقت وهم نمرود
گفت سمعا وطاعت ، ای بادار- هرچه گویی همان کنم صد بار
مینمایم هر آنچه دستور است گرچه از عزت وشرف دور است
سلطنت مال توست ومن بنده - سر فکنده وسر، نتابنده
هرچه خواهی همان کنم همه - طاعت تو بجان کنم همه
مثل من در جهان نمی باشد - زیر این آ سمان نمی باشد
بتو تسلیم وامر تان تسلیم - هرچه خواهی کنم، بجان تسلیم
به تو وامر وخواست وفرمانت - دین ودنیا دهم به قربانت
لیک فریاد طفل شیر خواره- در درون غزه به گهواره
میدهد بر جهانیان فریا د- کز زبیداد ظلم تا ن صد داد
ایکه خودرا تو خوانده ای، انسان - هست اندر وجود تو، وجدان ؟
من بتو این پیا م میدارم - نیست زاری ولیک ناچارم
من ندارم هراسی از مرد ن- نه ز نا بود آب ،وغسل وکفن
دردل من غذائ ایمان است - نه ا زاین آب ونه ازان نان است
من به فرعون عصر میگویم- نه طویل بل به قصر میگویم
عاقبت رودنیل درپیش است - این نه اغراق ونه کم وبیش است
گر بتاریخ نیل نگاه کنی - صد هزارن هزار ، آه کنی
خالق نیل بود، ترا بکمین - اعتقاد من است به علم یقین
آ نکه فرعون بود،« ذی الاوطاد» - بشنو :« ان ربک لبا لمر صاد»
والسلام وعلیکم ورحمت الله
م - عــــز یـــز (عـــز یـــزی)

ارسال اين مطلب به دوستان
صفحه براى چاپ