شعری از : مهندس شاه امیر فروغ
شبِ شاعر
شب بسانِ جغدِ تنها
ساکــت و آرام
خسته و خاموش
نرم نرمک
میشکافد قلبِ این تک لحظه ها و میرود سویی ...
هر طرف بینی به جز از خامُشی
هرگز نمی یابی
هر طرف بینی به جز سردی -
دگر چیزی نمی بینی
هر طرف بینی
تگرگِ مرگ میبارد ...
ولی گاهی صدایِ نالۀ مرغی
و یا فریادِ درد انگیزِ نایی
از ستیغِ کوه !
به سختی میخراشد
قلبِ تنگم را .
همه در خوابِ خود غرقند ...
ولی
این مردِ تنهایِ زمان
« شاعر »
بــرایِ صبحِ نور افزا
که آخر
میرسد از راه
سرودِ عشق میخواند .

ارسال اين مطلب به دوستان
صفحه براى چاپ