جدی 1388
آن که ازحد گذشت رسوا شد!
دیریست زبان و فرهنگ فارسی دری در کشور ما از هرسو در رهگذار تاراج، توهین، ویرانگری، مداخله و رویارویی هایی قرار گرفته که در اهداف و برنامه های سیاسی مشتی مزدور، عقده مند و فاشیست ریشه دارد. یکی زبان فارسی را میخواهد به سه زبان تجزیه کند، دیگری بر اقطاب ادب و فرهنگ ما میتازد، یکی از پالایش زبان جلوگیری میکند، دیگری کتابهای فارسی را به دریا می اندازد، وزمانی هم از همنوایی و همبستگی فارسی زبانان خواب به چشمان شان راه نمی یابد و به بهانه های ملی گرایانهء طفلانه در پی ساختن هویت من در آوردی، بی ریشه، بی تاریخ و بی بنیاد برای زبان فارسی است. هرچند این تلاش ها درعصر آگهی و آگهی رسانی به جایی نمیرسد و به خاشاک انداختن در برابر توفان میماند، با آنهم برای شماری شاید تشویش آور و ملال انگیز باشد و نیاز می رود تا به افشای نیات، شگرد ها و اهداف آنهایی که جاهلانه و مذبوحانه در تلاش سرنگونی کاخ بلند فارسی دری اند، پرداخته شود.
البته نبرد پاسداری از زبان فارسی در سراسر قلمرو بزرگ این زبان که از کاشغر تا یوگوسلاوی و ازشمالی ترین بخش های آسیای میانه تا هندوستان پخش است، ازان زمان که آن رویگرزادهء سیستانی سربلند کرد و زبانی را که خود ندانست به دربارش راه نداد تا به امروز جاریست و همچنان جاری خواهد ماند. پس جنگ مشتی ناقص الخلقهء امروزی در برابر زبان فارسی چگونه میتواند به جایی برسد؟ این زبان در کورهء مبارزه برای بقا حتی از هجوم تازیان تا یلغار مغول زنده برآمده است؛ این ققنوس در آتشستان های زیادی به سربرده و زنده مانده است.
امروز هم دیده میشود که دریکسو آنهایی اند که به گفتهء همزبانان تاجکستانی "تبرتقسیم" بدست درپی پارچه پارچه کردن زبان فارسی و برون کردن این زبان از قلمرو فرهنگی منطقه اند. چرا که این زبان بار بزرگی از اندیشه، اخلاق، عرفان و دانش را در خود دارد که نه تنها هویت فرهنگی منطقه را میسازد بلکه معنویت های بزرگی که در ادبیات نوشته شده درین زبان بازتاب یافته، بیخ نادانی، وحشیگری، بدویت و نفاق را می سوزاند. ازینرو بوده است که پس از استیلای انگلیس و پیشروی روسها در سرزمین خراسان نخستین سد راه برای درهم کوبی فرهنگ این منطقه زبان فارسی بوده است. بنا بران از هندوستان بدرش کردند و در آسیای میانه قلمروش را تقسیم کردند. اگرچه ایران همچنان سنگردار این زبان ماند اما در افغانستان به نوع دیگری این زبان با دسایس روبرو شد که تا امروز ادامه دارد. یکی ازین دسایس تجزیهء این زبان به سه شاخهء دری و تاجکی و فارسی است. اینست که زبان افغانستان را دری، تاجکستان را تاجکی و ایران را فارسی میخوانند و از راه شبکه های دیدنی و نادیدنی براین نکته پای جهالت می افشرند. این کارها همه روی اغراض سیاسی است و هیچ دلیل مردمگرایانه، علمی و فرهنگی نمیتواند توجیه کنندهء آن باشد.
در سوی دیگر کسانی اند که فارسی را زبان مشترک همهء گویندگان آن میدانند و به نیات آنهایی که در صدد ویرانی و از میان برداشتن آن اند به خوبی آگاه اند. اینها فارسی یا فارسی دری را به مثابهء هویت فرهنگی خود عزیز میدارند و برای غنامندی، پالایش و زنده نگهداشتن آن با جان و دل می کوشند.
سترگی زبان فارسی دری اینست که این زبان وابستگی تباری نداشته و درجایگاه یک زبان زنده، پویا و ابزاری برای داد وگرفت اندیشه و دانش مال مشترک همهء انسان ها میتواند باشد. ازهمینروست این زبان میتواند مولانا و حافظ و سعدی و بیدل بپروراند. یکی اختلاف مردمان را "انگوری" میخواند، دیگری دلیل "جنگ هفتاد و دوملت" را در ندیدن حقیقت نشان میدهد، آن یک "بنی آدم اعضای یکدیگرند" را توصیه میدارد و آخری هم "رام رام" را "همان الله الله" میشمارد. این زبان زبان صلح، همدلی و معرفت است. ازینروست که جنگ افروزان، چند دستگی آوران و جهال روی زمین دست بدست به جان این زبان افتیده اند.
گاهی بازار دشمنان زبان دری چنان گرم میشود که برخی ها را اگر دانسته به میدان می آورد شمار دیگری نیز نادانسته متاع این بازار میشوند. درکشور ما که افغانستانش خوانده اند، این بازار گرمتر است؛ چرا که ما "بازار آزاد" داریم. همهء کشور های جهان درین بازار هستند. ما نه تنها مصرف کنندهء کالا های صنعتی و کشاورزی دیگرانیم بلکه از اندیشه و دانش دیگران نیز تخدیر میشویم و درین تخدیرشدن به همان راه برده میشویم که تخدیرکنندگان مان از ما میخواهند. اما زبان فارسی زبانیست که گنجینهء ادبی و فرهنگی آن زمینهء از پیش فراهم شده یی دارد که میتواند فراهم آورندهء تریاق این مخدرات باشد. و چنین است که بازار فارسی ستیزی را نیز گرم داشته اند...
واما انگیزهء ویژه یی که مرا واداشت تا درین مورد چیزی بنویسم اینست که چندی پیش یکی از نویسنده های کشور به نام عبدالسمیع رفیع صافی زیرعنوان "درنگی بر اظهارات استاد واصف باختری، پیرامون زبان دری ویا فارسی" نوشته یی داشتند که در سایت معروف و شناخته شدهء افغان جرمن آنلاین به نشر رسید. درین نوشته، آقای رفیع با فرو کردن دو پا در یک موزه بر"دری" بودن آنچه در افغانستان شماری به ناحق "فارسی" هم میخوانندش انگشت فشرده بود. با آنکه مقاله "درنگی" بود بر گفته های جناب باختری، اما در پایان سخن راه خویش را سوی "در دری" کج کرده و باهزار نیش و کنایه به جان کاظم کاظمی سر دبیر دردری افتیده بودند.
دیری ازان "درنگ" نگذشت که آقای رفیع صافی نامه دیگری عنوانی هرچه سایت و وبلاگ بود فرستاده ودران فشردهء "نقدی" را که جناب شان بر کتاب "شاعر آیینه ها" نوشته اند، فرستاده و خواهش نشر آنرا کردند. نقد ایشان افزون برچندین وبلاگ و سایتی که در اختیار خودشان اند، در نشریه های انترنتی دیگر هم زینت افزا گردید.
با خواندن این نوشته از آقای رفیع به روشنی دریافتم که ایشان دارند از حد خود میگذرند. اینست انگیزهء نوشتن این نامه. اما دشواری فراراه من درین نوشته اینست که من با جناب سمیع رفیع آشنایی، هرچند تیلفونی و ایمیلی، دارم. میترسم حرمت آشنایی درین نوشته نقض شود. میتوانستم این نوشته را راست به خودشان ایمیل کنم. اما دو دلیل مانع ازین کار شد. یکی این که جناب شان هرنوشته یی را که در انتقاد ازایشان شود ناشی از حسادت و دشمنی پنداشته و نمی پذیرند و دیگر این که اگر آقای سمیع رفیع به خود اجازه میدهد سخنان آقای باختری را که حجت رد ناشدنی فرهنگ و ادبیات کشور ما هستند، سوء تعبیر کرده و در برابر ایشان به اصطلاح خودنمایی کنند، دیگر باید به ما هم حق بدهند که نوشتن در مورد خود شان را شکستن حرمت سلام و آشنایی ندانیم. با اینهمه، درین نوشته بنده بارها با دوگانگی احساس روبرو بوده ام که این دوگانگی شاید در لحن نوشته ام پدیدار باشد و من قصداً نخواسته ام این لحن را یکدست بسازم. زیرا لحن من باید از درک من سرچشمه بگیرد ورنه یکی ازین دو دروغ خواهد بود. قرار گرفتن جناب رفیع در سنگر تجزیه کنندگان زبان فارسی دری وحرمت شکنی در برابر استاد واصف باختری مرا وامیدارد که لحن درخوری دربرابر سمیع رفیع داشته باشم واما پاس سلامی که خود با سمیع رفیع دارم مرا وامیدارد که به گونهء دیگری بنویسم.
من به کارهای سمیع رفیع درجایگاه شخصیت جوانی که به حق پرکار و پرنویس اند احترام دارم. تصور نمیکنم هیچ شاعرو نویسندهء دیگری از هم میهنان ما به چنان کمیتی در مورد مسایل ادبیات مقاله بنویسند. البته من درحالی که به این کمیت ارج میگذارم کیفیت نوشته هایشان را هرگز نخواسته ام زیر سوال ببرم؛ هرچند همیشه زیر سوال بوده اند. شناختی که من در مورد آقای رفیع درین هفت هشت سال پس از آشنایی با کارهای شان یافته ام اینست که ایشان به گفتهء پیشینیان جوان اند و سخت جویای نام و پرنویسی شان ریشه درهمین نامجویی دارد. تصور من این بوده است که با گذشت زمان کمیت کارهایش کیفیت بهتری بیابند و دیگ شان از جوش بنشیند. اما دیده میشود هنوز آن زمان نرسیده است. درینجا باید بیدرنگ افزود که نامجویی بد نیست اما هر کنشی مرزی دارد که اگر ازان بگذرد، رسواییست. چنان مینماید که کار جناب رفیع هم اگر از مرز نگذشته باشد، در گذشتنش هیچ شکی نیست.
باری، جناب رفیع صافی فشردهء "نقد" اش در مورد کتاب "شاعرآیینه ها" را به گونهء متحدالمال به همه نشرات انترنتی روان کرد. با خواندن آن مقاله دریافتم که جناب صافی به راستی سیاست میفرمایند. نوشتهء شان به گونه یی بود که دری را زبان افغانستان میدانند و فارسی را زبان ایران. حالا هرآنچه ایشان در جایگاه یک دری زبان بگویند، باید از سوی همه وطنپرستان و آنهایی که "غیرت افغانی" دارند پذیرفته شود. چرا که همهء مردم ما مطابق "قانون اساسی" و "رای اکثریت مردم" به گفتهء ایشان "ملزم" به دری خواندن زبان شان اند نه فارسی خواندن آن. حالا که جناب رفیع یگانه میداندار این جنگ ملی اند، پس از صدور فرمان برون راندن کاظم کاظمی و واصف باختری اینک می خواهد به جنگ داکتر شفیعی کدکنی برود و شمشیر نقد بدست راه مشهد و نیشاپور گرفته و در "کوچه باغهای" آن قرمطی فارسی زبان میپالد که از دری چیزی نمیداند تا گردنش بزند.
کوتاه سخن که "نقد" جناب رفیع را گرفته و برخواندم تا دربایم که پهلوان میدان ما، چه تیری در کمان و چه زوری در بازو دارد که به میدان شده و مبارز می طلبد. وایوای که با خواندن نقد ایشان چنان دود از کله ام بر آمد، توگویی که اسفندیارم و گرز رستم بر سرم کوبیده شده باشد. با احتیاط هرچه تمام به وبلاگ و سایتش رفتم و خواستم با خبرش بسازم که ای دوست، هنوز زمان رزم آزمایی ات با آن دشمنان قسم خوردهء تاریخی نیست. اما وقتی رجز خوانی ایشان را در هرکارهء وبلاگ شان خواندم که خود را پیل دمان میداند و هرکه نپذیردش در نظرش مور و ملخ می آید، مصلحتاً پیامکی خدمت شان با نام "موری از موران" نوشتم. ایشان هم چون در پیام تعریف و تمجیدی از خود ندیدند، تصور کردند آنرا یکی از هزاران "حسودی" که چشم دیدن آنهمه هنر و دانش را در ایشان ندارد، نوشته باشد. ازینرو از خداوند برایم صحت "روانی" و جسمی تمنا کرده طعنهء بزدلی هم برمن رواداشتند که اگر زور دارم، با نام اصلی ام برایش بنویسم. با همان مصلحت پیشین برایش پیام دیگری گذاشته و وعدهء نوشتن با نام اصلی را دادم.
واما عرایض بنده خدمت جناب عبدالسمیع رفیع صافی ازین گونه اند که "درنگ" ایشان برگفته های جناب باختری به همان اندازه بیمایه است که دربیمایه خواندش هیچ جای درنگ نیست. مگر کی نمیداند که باختری برای صد سال دیگر کسانی چون سمیع رفیع را درس زبان شناسی و ادبیات میدهد. شرم آور این که آقای رفیع برای باختری "سند" می آورد و نقل قول میکند؛ زیره به کرمان میبرد و آنهم چه زیره یی!
درمورد کاظم کاظمی هم همین بس است که گفته شود کاظمی تنها در ویراستاری و درست نویسی مانند من و جناب سمیع رفیع شاگردان زیادی میتواند داشته باشد تا سواد شان را پذیرفتنی و نوشتهء شان را فهمیدنی بسازد.
واما آنچه آقای رفیع در مورد "شاعر آیینه ها" نوشته اند از دید اینجانب اگر ایرانی ها آنرا نمایندهء ادبیات امروز کشور ما بپندارند، فاجعه است. چرا که نوشتهء جناب سمیع رفیع ازنگاه ترکیب و انشا و حتی املا، چنان درهم و برهم است که خوانندهء جدی به خود زحمت خواندن آنرا هم نخواهد داد. بنده با کمترین دانشی که از زبان فارسی و کوچکترین هنری از نوشتن دارم، به ده ها کمبود در"نقد" آقای صافی روبرو شدم. ایکاش ایشان به خرشیطان و خود پرستی سوار نمی بودند و این نوشته را پیش از نشر به آقای کاظم کاظمی میفرستادند تا آنرا ویراسته و خواندنی می ساخت.
البته حتی در صورت خواندنی شدن نوشته اش نیز، آنچه ایشان در تعبیر و تفسیراشعار بیدل می آورند دردیست که درمانش را نمیتواند کاظمی یا کس دیگری بکند. بلکه این خود آقای رفیع است که باردیگر داشته های فکری واندیشگی خود را مرور کندو به زدودن کمبود هایش چنانی بپردازد که بتواند حرفش برای اهل ادب و فرهنگ پذیرفتنی آید.
نخستین کاری که باید آقای سمیع رفیع بکند، ترک کردن خود پرستی است. بنده هیچگاهی ندیده ام که جناب سمیع رفیع در نوشته هایش مرزهای دانش اش را قید کرده باشد. به گونهء نمونه او درمورد بیدل همه چیز را میداند و هیچ شعر بیدل نیست که او درتفسیرکردنش عجز نشان داده باشد. با آنکه او از زبان خود بیدل میگوید که درک معانی کلام بیدل جز به خودش به دیگری میسر نیست، اما هرشعری که از بیدل برایش گفته شود، ایشان به تفسیرآن می پردازند وآنهایی را که آنرا نمیدانند متهم به نادانی، صاحب حال نبودن، از عرفان چیزی ندانستن، ظاهر گرا و "خواب راحت" کننده میشمارد.
این که نظریات و گفته های شفیعی کدکنی درمورد بیدل درست است یا خیر، حرف دیگریست. اما آیا آقای رفیع توانایی و صلاحیت ادبی رد ادعا های شفیعی کدکنی را دارد؟ بگذریم ازین که همهء ایرانی ها نادرست میگویند و همهء افغانستانی ها درست. باید به یاد داشته باشیم که ما در انترنت سخن میگوییم و مخاطب نوشته های ماهمهء جهانیان اند. منطق ما باید با منطق جهانی همخوان باشد تا بتوانیم سری با افتخار بلند کنیم. نه اینکه جفنگ و هذیان بگوییم و اگر کسی از ما معنی آنرا خواست با تیغ "صاحب حال" نبودن و از عرفان چیزی ندانستن به جانش بیفتیم؛ کاری که جز سرافگندگی پیش خلق خدا چیز دیگری نصیب مان نمیگرداند.
پیش از زیر و رو کردن نوشتهء جناب سمیع رفیع یک نکته را درمورد زبان فارسی دری گفتنی میدانم: آنچه ما به نام زبان دری فارسی میدانیم، زبان معیاری نوشتاریست، نه زبان گفتاری. آنهایی که پای بر دگرگونگی زبان ایران وافغانستان و تاجکستان می افشرند، زبان گفتاری را در نظردارند و جاهلانه مرز های سیاسی را به مرز های فرهنگی تعمیم می بخشند. این درحالیست که زبان گفتاری از کاشغرتا قونیه میان فارسی زبانان ده به ده و دره به دره دگرگون میشود. زبان گفتاری مردم بدخشان با زبان گفتاری مردم هزاره جات و هرات به همان اندازه دگرگونه است که زبان مردم تهران با زبان مردم اصفهان و مشهد. زبان گفتاری بدخشان افغانستان با زبان گفتاری بدخشان تاجکستان یکسان است واما زبان مردم هرات با زبان مردم مشهد همرنگی فراوان دارد. نه تنها لهجه که واژگان نیز به همین میزان دگرگونی می پذیرد. به گفتهء استاد باختری در کابل ما چکش میگوییم و در بیست کیلومتری شمال آن به این افزار "بالقه" میگویند. لهجهء شهر کابل با پغمان وشکردره متفاوت است. خوب است آقای رفیع بداند که مردم پغمان واژه هایی مانند هفته، رفته، گفته، وسایر واژگان پایان یافته با "های" غیر ملفوط را با کسره یا زیر ادا میکنند. درست مانند مردم هرات و مشهد وتهران و خلاف مردم شهر کابل که آنرا با فتحه یا زبر ادا میکنند.
حالا ازین جداکنندگان زبان به فارسی و دری وتاجکی باید پرسید که حدود این زبان ها را از کجا آغاز میکنید و معیارتان برای این جداسازی چیست؟ این سوال همچنان باقیست که چرا میان پشتوی افغانستان و پشتوی پاکستان چنین جدایی را نمی پذیرید و روی شان نام دو زبان را نمی گذارید؟
بلی، زبان فارسی دری زبان معیاری نوشتار است نه زبان گفتاری این یا آن بخش قلمرو این زبان . ازهمینروست که ما ادبیات فارسی را از بخارا تا به دهلی و از قونیه تا به کاشغر درهمهء قلمرو زبان فارسی دانستنی و فهمیدنی می یابیم. این درحالیست که اگر یک هراتی به بدخشان برود برای مدتی در درک لهجه و اصطلاحات محلی آنها به دشواری برخواهد خورد. اما در درک معنی شعر حافظ و مولانا هیچکدام شان، اگرباسواد باشند، به دشواری برنمیخورند. این بدان دلیل است که شعر و ادب در زبان معیاری نوشتاری است و همین است زبان فارسی دری.
ادعای جناب سمیع رفیع که گویا زبان بیدل دری و مربوط به افغانستان است وازینرو برای ایرانی ها که فارسی زبان اند غیر قابل درک است جزیک ادعای مسخره که بنیاد ملیگرایی بیمار دارد، نیست. شعر بیدل برای مردم افغانستان نیز بدانگونه که شعر حافظ و مولا یا سعدی و سنایی قابل درک بوده و پذیرفتنی است نبوده است. آیا می شود درک کمتراز شعر بیدل را در افغانستان به دگرگونه بودن زبان شعر بیدل وزبان مردم افغانستان پیوند داد؟ وانگهی با کدام حقی ما بیدل را به افغانستان منسوب می کنیم که ایرانی ها آن حق را نداشته باشند. این که پدران بیدل از بدخشان و ترک اند، نمیتواند دلیل کافی برای افغانستانی بودن بیدل باشد. بیدل و غالب شاعران پارسی گوی هندوستان اند و هندوستان نیز همانند افغانستان، ایران و آسیای میانه قلمرو شعر فارسی دری است. بیدل وشعرش به همه فارسی گویان جهان وابستگی دارند.
بیایید به بررسی گذرایی ازفشردهء "نقد" آقای رفیع بر کتاب "شاعر آیینه ها" نیز بپردازیم تا دیده شود که آیا نوشتهء شان میتواند درجایگاه یک نقد ادبی در برابر کتاب "شاعرآیینه ها" قد بیفرازد یاخیر.
ادامه دارد...

ارسال اين مطلب به دوستان
صفحه براى چاپ