دیــوانــه
میهن ما بی سر و سامانه شد
آلهء بازی هر بیگانه شد
از غم عشقش دلم چون شمع سوخت
از فراقش همسر پروانه شد
قصهء آیندهء ما کرد غیر
قصهء افغان-ستان افسانه شد
گرچه دنیا داد درس حریت
دست و پایش بستهء زولانه شد
هر کجا رفتیم و گشتیم ای دریغ
در جهان مانند او پیدا نشد
دوش گریان از غم او تا سحر
دست ما و گردن پیمانه شد
دور از او در خانهء رنج فراق
جای ما در گوشهء میخانه شد
هر که در وصف وطن شعرم شنید
گفت این بیچاره هم دیوانه شد
جد و جهدی در وصالش میکنم
گر میسر وصل او شد یا نشد
"شاکر" آوارهء دور از دیار
بیکس و بیچاره و بیخانه شد

ارسال اين مطلب به دوستان
صفحه براى چاپ